تبلیغات
حرف دل - خداوندااااااااااااااااا

حرف دل

خداوندااااااااااااااااا :[عمومی , ]

سلام

امروز می خام مطالبم رو با دعای آرامش شروع کنم

 

خداوندا به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم! و  دانشی که تفاوت این دو را بدانم !!

                          ..........................................

گفتنش نقاش را نقشی بکش از زندگی

                با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید.

                      ........................................

کاش می شد اشک را تهدید کرد

                       فرصت لبخند را تمدید کرد

                           ...................................

اینم جواب سوال هما

  سعی نکن معنی عشق را درک کنی ...
            اول عاشق شو!
      آنگاه درک خواهی کرد.

                          ..............................

                           

 آهی كشید غمزده پیری سپید موی
افكند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خویش دید
یك تار مو سیاه!
در دیگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تیره و تاریك خود دوید
سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود
یك تار مو سپید!
در هم شكست چهره ی محنت كشیده اش
دستی به موی خویش فرو برد و گفت "وای!"
اشكی به روی آینه افتاد و ناگهان
بگریست های های!
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای كه بر رخ آیینه می چكید
در كام موج، ضجه ی مرگ غریق را
از دور می شنید
طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره ی اغماق خفته بود
یك مشت آرزو...!
     

...............................................

 مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد


 

برای یک قطره آب حاضری جون بدی چه برسه به یه چشمه خنک

 

توی یه کویر خشک و بی آب و الف سرگردون موندی

 

نمی دونی کدوم طرف بری - چه کار کنی - نمی دونی

 

هر از چند گاهی چشمت به یه سراب می افته

 

شدت عطش و تشنگی توان فکر کردن رو از دستت می گیره

 

نمی تونی دقیق روی موضوع فکر کنی

 

به هر طرف نگاه می کنی یه سراب می بینی به طرف یکی شون حرکت می کنی ولی بد یه مدت

 

راه رفتن می فهمی که اون واقعیت نداره منصرف می شی به طرف سراب بعدی می ری

 

به طرف هر سراب که می ری به امید اینکه بعد از این رفتن تشنگیت برطرف میشه و تشنگی

 

رو از یاد می بری همه بلاها رو به جون می خری

 

ولی امان از اون وقتی که به طرف هر سراب میری به این واقعیت می رسی اون یه دروغی بیش نبوده

 

یه حالی بهت دست میده که نمیشه بیانش کرد

 

نتنها تشنگی رو از یاد نمیبری بلکه تشنه تر هم می شی

 

نمی تونی کاری بکنی - قدرت درست فکر کردن رو از دست می دی

 

اینقدر تعداد این سرابها زیاد میشه که دیگه حتی زحمت تکون خوردن رو هم به خودت نمی دی

 

و مطمئنی که اونها هم یه مشت دورغ بیشتر نیستند - هرچی تشنه تر میشی سرابها هم بیشتر می شن

 

همش توفکر آبی - تو فکر زنده موندن - اما دیگه کم کم مرگو جلوی چشات میبنی

 

با مرگ کم کم خو می گیری و خودتو برای مرگ حاضر می کنی

 

ناگهان یه بویه تازه رو استشمام می کنی

 

بوی زندگی - بوی آب - بوی سرسبزی و نشاط

 

دیگه عقلت به کل از سرت می پره

 

به امید دستیابی به آب همه تلاشتو به کار میگیری تا به آب برسی

 

رمقی نداری اما صدای آب یه جون تازه بهت میده که این جون تو رو تا رسیدن به آب زنده نگه میداره

 

یا علی می گی و میری جلو

د

یگه تشنگی رو فراموش می کنی و به یه هدف فکر می کنی اونم اینه که به آب برسی

 

می ری و میری با مرگ و نا امیدی کلنجار می ری تا به آب برسی

 

جلو تر که می ری یه چشمه جوشان رو می بینی که بوی زندگی ازش به مشامت می رسه

 

تمام نا امیدی ها رو فراموش میکنی - و امید وار می شی

 

به چشمه می رسی میخوای آب بخوری

 

یه دفه یه صدایی میشونی

 

آره صدای حرف زدن چشمس

 

از بی وفائی های رهگذاران قبلی میگه

 

میگه که رهگذران قبلی هم برای رسیدن به اون چشمه خیلی تلاش کردن ولی وقتی آب خوردن

 

رفتن و پشت سرشونو نگاه نکردن

 

آره چشمه میگه که دیگه نمی خواد کسی رو سیراب کنه

 

اونوقته که التماس چشمه رو می کنی

 

از اون میخوای که تو رو درک کنه و با دیگران مقایست نکنه ولی چشمه گوشش از این حرفا پره

 

نمی دونه تو راست میگی یا نه

 

تو هم نمی تونی به اون اثبات کنی که راست میگی

 

دیگه چشمه دلش سنگی شده و نمی خواد اینو قبول کنه که ممکنه از این همه رهگذر یکیشون

 

معرفت و وفاداری داشته باشه

 

تمام زمین و زمان جلوی چشمت تیره و تار میشه

 

دیگه آب برات معنی نداره - ولی میخوای هرجور شده به چشمه ثابت کنی که تو مثل دیگران

 

نیستی - سرتو کنار چشمه میزاری و تنها چیزی که برات باقی مونده رو فدای چشمه می کنی تا

 

به چشمه ثابت کنی که تو نمی خوای از اون جدا شی

 

آره سرتو می زاری و جونتو برای چشمه می دی

 

ولی آیا چشمه به این واقعیت می رسه که تو با دیگران فرق داشتی و یا اینکه هنوز هم کسائی

 

هستن که مثل دیگران معرفت و وفاداری رو فراموش نکردن؟ 

                               .............................................   

    اگه چشمت پرسید؟!        بگو ندیدمش!!!

اگه گوشت پرسید؟!          بگو نشنیدمش!!!

اگه دستت لرزید!؟             بگو مال سرماست!!!

اگه پاهات سست شد!؟     بگو مال ضعف!!!

ولی ...اگه دلت ریخت!؟      به خودت دروغ نگو...!!!؟

                                                    امید......

<:P:>

<:P:>

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت 1384 و 05:05 ق.ظ توسط امید

ویرایش شده در دوشنبه 12 اردیبهشت 1384 و 06:05 ق.ظ



frexplorer blog