تبلیغات
حرف دل - نفرین به فاصله ها

حرف دل

نفرین به فاصله ها :[عمومی , ]

<:P:> <:P:>

<:P:> <:P:>سلام <:P:>  <:P:>نفرین به فاصله ها.....

<:P:>
تاریک که می شود ،
و تو که نباشی ،
ترس سالیان غربت
رویا های آبی ام را می رباید .
تازگی ها ، شب که می شود
به شمارش ستاره ها می نشینم
و در خیالم ، به جستجوی تو می آیم .
ملالی نیست ،
فقط تنها مانده ام ، همین !
در این میانه شلوغ و سردرگم
دلخوش رویای توام
که شبی میان ستاره ها ، بشمارمت

<:P:> 

<:P:>            ********************************
و من باز خواهم نوشت...
من باز خواهم نوشت از پشت دیوار فاصله‌ها با فریادی که باز در گلو پنهان است.
و من باز خواهم نوشت .....و باز چه زیبا دلتنگ می‌شوم ، دلتنگ آن شب بارانی ... دلتنگ طپشهای بی‌صدا و دلتنگ دستانی كه رویا می‌بافت...
و من باز خواهم نوشت از آسمان ، از آبی دریای طوفانی . چشمانم راخواهم بست تا نهایت عصر خاكستری پاییز ؛ آن هنگام كه بی‌تاب قطره‌ای باران هستی و آسمان با خیال تو قهر كرده ...
باز خواهم نوشت از سپیدی مهربانی و از كوچ جاده‌ای كه دوست داشت هرگز به انتها نرسد ، از غزلهای شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بیابانی...
و من باز خواهم ایستاد و سكوت پیشه خواهم كرد ؛ سكوتی سرشار از خواستنیهای بی‌رنگ ، سكوتی انباشته از خیالات واهی ، سكوتی تا عمیق‌ترین دره تنهایی ...
اما ؛
من باز خواهم نوشت . باز شبهایم را با خاطره‌ها رنگ خواهم داد و خیالم را نقاشی خواهم كرد .
من باز خواهم نوشت اگر ؛ این اگرها بگذارند تا نفسی تازه كنم ...

<:P:>                ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
                                       

<:P:>من به این تاریكی من به این مهر سكوت من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم كه چرا شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند به كجا برگردم حق برگشتن را ز تنم دزدیدند سفر آیینه هم رنگی نیست خواب رنگین مرا دزدیدند

<:P:> 

<:P:>          

<:P:> 

<:P:>                ********************************

<:P:> 

<:P:>بگذار گریه كنم , برای عاطفه ای كه نیست
و دنیایی كه انجمن حمایت از حیوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عریان می دود
برای دنیایی كه زیست شناسان رمانتیكش , سوگوار انقراض نسل دایناسورند ...

<:P:>
بگذار گریه كنم برای انسانی كه راه كوره های مریخ را شناخته است
اما هنوز , كوچه های دلش را نمی شناسد

<:P:>        ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

<:P:>                                 

<:P:>مثل کبریت کشیدن در باد
دیدنت دشوار است
منِ عاشق که خلاف باد شنا کردن را
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانة کبریتم را
می‌کشم دره باد 

<:P:>هرچه باد آباد
 

                                          
         ..........................................
خواب دیدم كه با خدا مصاحبه می كردم ...


خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه كنی ؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید »
لبخندی زد و پاسخ داد : « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤا ل كردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟ »
خدا جواب داد :
« اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند »
« اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند »
« اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند »
« اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند »
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم :
« به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند ؟ » خدا پاسخ داد :
« اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند »
« اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند »
«اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است »
« اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند »
« اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند »
« اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند »
باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم »
و افزودم: « چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند ؟ »
خدا لبخندی زد و گفت :
« فقط اینكه بدانند من اینجا هستم »
« همیشه ... »

 


    ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 

<:P:>حرف های ما هنوز ناتمام ...!
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

<:P:>                                                امید.......

نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت 1384 و 06:05 ق.ظ توسط امید

ویرایش شده در جمعه 16 اردیبهشت 1384 و 12:05 ب.ظ



frexplorer blog