تبلیغات
حرف دل - به خاطر عشقم

حرف دل

به خاطر عشقم :[عمومی , ]

تا سینه برازنده داغی نکنی

  

                         در مکتب عاشقان نشانت نکنند

 

به خاطر عشقم مینوشتم به خاطر اونم رفتم .حالا هم به خاطرش بر گشتم

 

 

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان 

 پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود.

قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود;اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و

گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

مرذم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی.........قلبت را با قلب من مقایسه کن.

قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیرمرد گفت: درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.

میدانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام  ;من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این دو عین هم نبوده اند،

گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرجه درد آورند ، اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام.

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند.

پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟؟؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هاییش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در قلب مرد جوان جای گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد ; سالم نبود ولی زیباتر از همیشه بود.

 

 

 

 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر زنسیم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

وتو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

سینه آینه تصویرتورا می جوید

که در آیی چون نور

تو به این خانه بیا

در خیابان امید

کوچه باور سبز

نبش میدان صبوری

آن جا

خانه ای خواهی یافت

سر در خانه چراغی روشن

روی سکویش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست

آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

ناودانش پر موسیقی آب

ای سر آغاز امید

تو بدین خانه درآ

من به دیدار تو می اندیشم

و به آرامش بودن با تو.

امید...        

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و 03:08 ق.ظ توسط امید

ویرایش شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و 03:08 ق.ظ



frexplorer blog